Warning: Missing argument 2 for wp_widget() in /home/98/57/2935798/web/wp-includes/widgets.php on line 76

Warning: file_get_contents() [function.file-get-contents]: php_network_getaddresses: getaddrinfo failed: Name or service not known in /home/98/57/2935798/web/wp-content/plugins/statsurfer/append.php on line 314

Warning: file_get_contents(http://api.hostip.info/country.php?ip=54.80.26.116) [function.file-get-contents]: failed to open stream: Success in /home/98/57/2935798/web/wp-content/plugins/statsurfer/append.php on line 314
انتخاب‌های آگاهانه «

انتخاب‌های آگاهانه

جهان امروز ما به سرعت درحال تغییر است، به طوری که عقب نیفتادن از آن تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسد. محیط فرهنگی و اجتماعی ما با چنان سرعتی تحول می یابد که هر یک سال آن معادل ده سال گذشته است.

به مسأله از نظر شخصی نگاه کنیم. اگر کسی آماده حرکت و انطباق دادن خود با تغییرات نباشد، می تواند به سرعت خود را در صف بیکاران بیابد. آنگاه در خانه می نشیند، سیستم را سرزنش می‌کند و به این می اندیشد که چه اتفاق افتاد؟ اما آنچه اتفاق افتاده این است که او به اشتباه بر این تصور بوده که جهان همچنان به روال سابق ادامه خواهد یافت، اما در واقع این طور نشد.

ما می توانیم در عرصه روابط شخصی نیز دچار همین اشتباه شویم. مردم تغییر می کنند. هیچ گاه فکر کرده اید که اگر همسر شما در مسیری متفاوت از شما رشد کند چه می شود؟ اگر این تفاوت را به رسمیت نشناسید زندگی خانوادگی شما با مشکل مواجه می شود. نمی توانید بر این فرض باشید که روابط شما با او همیشه مثل روز پس از ازدواج باقی خواهد ماند. اگر از نسل رمانتیک سال‌های ۵۰ هستید، به احتمال قوی چنین فرضی را هم دارید. شما با این فرض در واقع در کُنه خود حاضر نیستید بپذیرید که خودتان هم تغییر کرده اید. همه ما پیر می شویم اما نمی خواهیم آن را بپذیریم. اما پیر شدن اصلاً چیز بدی نیست. وقتی از پیر شدن صحبت می کنم اشاره به صدمات غیرضروریی دارم که ما خودمان به سلول ها و ارگان های بدنمان می زنیم. دچار شدن پیش از موقع به یک بیماری تحلیل برنده چیز خوبی نیست. اما پیر شدن جنبه های مثبت خود را هم دارد، حتی می‌تواند با بهتر شدن وضع جسمانی همراه باشد: من کسانی را می شناسم که وضع جسمی آنها در سن هفتاد سالگی بهتر از سال های شصت سالگی آنها است، چون روی سلامت جسمی خود کار کرده اند.

باید به جای نادیده گرفتن تغییر با آن کنار آمد. مشاهده افرادی که چشم و گوش خود را به روی تغییرات بسته اند آزاردهنده است. کسانی که چشم و گوش باز دارند همیشه از خود می پرسند: من الآن در چه وضعی هستم؟ در دنیا چه می گذرد؟ در آینده چه چیز در انتظار من است و من چگونه می توانم خودم را برای آن آماده کنم، یا حتی نکنم؟ برنامه من چیست و چرا این برنامه را انتخاب کرده ام؟

چند سؤال و ایده در مورد مسایل شخصی

برخی چیزها در زندگی ثابت می مانند، اما بسیاری چیزها تغییر می کنند. آیا این را به رسمیت می شناسید؟

ما دوست داریم فکر کنیم که تداوم بخش اصلی زندگی ما است. ما دوام و ثبات می خواهیم. ما می خواهیم شغل‌مان، روابط عشقی‌ و عاطفی‌مان، و دوستی‌هایمان برای همیشه باقی بمانند. اما مشکل اینجا است که اغلب چیزهای زندگی دائمی نیستند. تغییر یک اصل همیشگی است. بنابراین اگر به چیزی بچسبیم، فقط برای خودمان فشار روحی ایجاد می کنیم. بسیاری افراد و چیزها در زندگی ما هستند که ما از همان ابتدا آنها را موقت می دانیم. چیزهای دیگری هستند که دائمی‌تر هستند. بگذارید که برخی بخش های مهم زندگی نظری بیاندازیم:

رابطه:
چیزی به نام رابطه دائمی وجود ندارد. با اینکه خیلی ها در طول زندگی با ما می مانند، نباید تصور کنیم که همیشه باید اینطور باشد. تا موقعی که یک رابطه‌ لذت بخش و زیبا است، باید آن را حفظ کنیم. اما وقتی که دیگر این طور نیست، باید آن را رها کرد. سؤال کلیدی که باید در مورد هر رابطه از خود بپرسیم این است: اگر دائمی بودن پیش‌فرضی برای این رابطه نبود، چه رفتار متفاوتی می کردم؟ تنها با پرسیدن این سؤال از خود می‌توانید قدر هر لحظه را بدانید، به یکدیگر احترام بگذارید، بهترین را انتخاب کنید و آن را با دیگری سهیم شوید.

عشق:
به عنوان یک نیروی حیات، عشق باید دائمی باشد زیرا هسته مرکزی زندگی است. اگر عشق یک عامل دائمی نباشد همه چیز دیگر گذرا خواهد شد. وقتی از عشق سرشارید با طبیعت واقعی خود در ارتباط هستید. همه چیز را همان طور که هست می بینید. از راه عشق به تفاهم می رسید. عشق یک درمان است.

سلامتی:
مردم، در صورتی که بیماری مشخص شناخته شده‌ای نداشته باشند، معمولاً فکر می کنند که سالم هستند. این یک اشتباه است زیرا اگر انتخاب‌های نادرست از نظر شیوه زندگی کرده باشید، به راحتی می توانید در مسیر یک مشکل جدی باشید که هنوز به مرحله بحرانی نرسیده است. گاه علائم مشکل خودشان را تا زمانی که دیگر دیر شده است نشان نمی دهند. تا آنجا که به سلامتی مربوط می شود، باید خیلی هشیار عمل کنید.

امنیت:
همه ما در جست و جوی امنیت دائمی هستیم و بعد به آن وابسته می شویم. آنگاه به بی احترامی به طبیعت خود دست می زنیم. کسانی که از ریسک کردن می ترسند امنیت دائمی می خواهند. در نتیجه، هیچ‌گاه کمبودهای درونی خود یا مقامات ظالم را به چالش نمی کشند. برای آنان حفظ امنیت‌شان از همه چیز مهم‌تر است. اگر به دنبال امنیت دائمی باشیم، به یک زندانی بدل می شویم.

ظاهر:
اولین باری که در آیینه نگاه می کنید و متوجه می شوید که دارید پیر می شوید، از قبول آن خودداری می کنید. فکر می کنید که اولین چروک صورت یا موی سفید شده از بین خواهد رفت. این یک نوع انکار واقعیت است. مردان و زنان هردو از بابت ظاهر خود و روند پیر شدن حرص می خورند. ظاهر خود را به عنوان یک پدیده موقت قبول کنید.

احساسات:
هرچند که نیازی به احساساتی بودن همیشگی حس نمی کنید، این امکان هست که نسبت به همه چیز احساساتی باشید. می‌توانید با مشاهدهٔ صورت کسی که در جستجوی چیزی در یک پاکت کوچک که تنها دارایی او است دچار احساسات شوید. ناگهان احساس می‌کنید که چیزی ناعادلانه در شیوهٔ زندگی ما وجود دارد: بعضی‌ها چیز زیادی ندارند و بعضی دیگر همه چیز دارند. در آن لحظه احساس حقارت می‌کنید و می‌فهمید کسانی را که چیزی ندارند نادیده گرفته‌اید و تنها از ناکافی بودن چیزهایی که خودتان دارید شکایت می‌کنید. این احساس شما را با واقعیت‌های زندگی و آنچه درست است پیوند می‌دهد. احساسات پلی است میان درک سطحی از زندگی و جوهر واقعی آن.

آیا نیاز به امنیت مطلق چشم‌هایتان را بسته است؟

اگر در وضعیت بی‌امنیتی رشد کرده باشید، به‌دنبال چیزهایی می‌گردید که برای شما امنیت مطلق ایجاد کنند. با این کار شما تضادها و محدودیت‌ها را نادیده می‌گیرید و آن چیزی را که برای شما یک جای امن ایجاد می‌کند می‌پذیرید. اما عدم امنیت با پناه بردن به یک جای امن به امنیت بدل نمی‌شود. مردم وقتی فقط به امنیت خود می‌چسبند دچار رکود می‌شوند، حتی وقتی که مرحبه عاطفی رشد را طی می‌کنند. این‌گونه افراد نه اینجا هستند نه آنجا، بلکه به یک انقباض روحی دچارند. آنها افراد از نظر روحی فکر می‌کنند که دارند رشد می‌کنند چون در حال تجربه کردن هستند. اما تجربه لزوماً به‌معنای دانش و رشد نیست. شما می‌توانید به یک میلیون کلاس آموزشی بروید، حتی می‌توانید پیش پای بودا، مسیح یا کنفسیوس بنشینید. تجربه تنها وسیله‌ای برای رشد است، نه خود رشد. بدون رشد، تجربه فقط تجربه است.

آیا عادت دارید از هر تجربهٔ کوچک یک نتیجه‌ٔ عمومی بگیرید؟

گاه ما به تجربه‌های خود اهمیت بیش از اندازه می‌دهیم. تجربه‌های ما مستقیماً روی اعتقاداتمان اثر می‌گذارند. به این فکر کنید که تاکنون چند بار بر اثر اعتقادات ناشی از یک تجربهٔ کوچک قضاوت‌های کلی کرده‌اید.

کدام اعتقادات را بی قید و شرط می‌پذیرید؟

ما می‌خواهیم هر روز که از خواب بر می‌خیزیم احساس خوبی داشته باشیم. اما این تنها بخشی از واقعیت است. ممکن است یک تغذیه‌ سالم گیاهی داشته باشیم اما دور و برمان را افراد از نظر روانی سمّی گرفته باشند. ممکن است غذای سالم بخوریم، اما در عین حال افکار منفی دیگران را جذب می‌کنیم، و یکی دیگری را خنثی می‌کند. از جمله دلایل جذب افکار منفی این است که به ما آموخته‌اند که دیگران را تحمل کنیم. در نتیجه همه‌چیز را بی چون و چرا می‌پذیریم. به این فکر کنید که کدام یک از کارهایی که می‌کنید واقعاً معنادار است؟ آگاه باشید که انتخاب دارید و از خود بپرسید: «آیا اعتقادات قدیمی به من کمکی می‌کند یا باید واقعیتی جدید را بیافرینم. ایجاد یک واقعیت جدید می‌تواند ترسناک باشد. به‌همین دلیل است که مردم به اعتقادات گذشته و شیوه‌های رفتاری همیشگی خود می‌چسبند. اگر مادر شما با رفتار خود دیگران را می‌آزرده، به احتمال زیاد شما هم یاد گرفته‌اید همین کار را بکنید. اما حاضر نیستید بپذیرید که او عامل این رفتار شما بوده است و این را یک بخش طبیعی زندگی خود می‌دانید. بسیاری از این رفتارها در در دوران رشد ما آزاردهنده نبوده‌اند. ما فقط کودکانی بودیم که رفتار پدر و مادر خود را نظاره می‌کردیم و خود را با آن تطبیق می‌دادیم، و امروز هم همان رفتارها را تکرار می‌کنیم. البته، به‌عنوان افراد بالغ، فکر می‌کنیم که این رفتارها را خودمان انتخاب کردیم و طبیعی هم هستند.

آیا هیچگاه شده است که از خواب برخیزید و حس کنید چیزی کم دارید؟

ممکن است ندانید که چه‌چیز کم دارید. تغذیهٔ درستی دارید، ورزش می‌کنید، سعی دارید همهٔ کارهای درست را بکنید، اما حس می‌کنید که چیزی در جای خود نیست، چیزی کم است. هر کاری را که فکر می‌کردید برای مقبول واقع شدن لازم است کرده‌اید، اما حس می‌کنید که هنوز مقبول نیستید. اما همان کارهای گذشته را تکرار کردن چیزی را تغییر نمی‌دهد. چند بار در زندگی خود همان رفتارهای گذشته را تکرار کرده‌اید و متوجه شده‌اید که همچنان در همان جای سابق هستید؟ چگونه انتظار دارید که با تکرار همان روند سابق چیزی تغییر کند؟ اگر با استفاده از همان مواد غذایی، غذای من بد در می‌آید، باید مواد غذایی مورد استفاده‌ام را عوض کنم. تاکنون چند بار در روابط خود با دیگران عصبانی شده و حرفی زده‌اید که می‌دانستید دیگری را آزار می‌دهد؟ می‌دانستید چه بگویید که دیگری را به عکس‌العمل وادارد، اما متوجه بودید که کاری که می‌کنید طرف مقابل را دقیقاً به آن عکس‌العملی که نمی‌خواهید وا می‌دارد؟ بالاخره زمانی می‌رسد که باید شجاعت متوقف کردن کاری را که در زندگی می‌کنید در خود بیابید و کل روند زندگی خود را بازبینی کنید. و البته این برای خیلی‌ها کار آسانی نیست. به‌ چیزهایی که در زندگی خود به آن متعهد هستیم بیاندیشیم: تحصیل، دانش، پذیرفته بودن از سوی خانواده و دوستان و آشنایان، در خانه، در جامعه، و به‌طور کلی جایگاه‌مان.

یا باید تصمیم بگیریم خود را تغییر دهیم، یا حادثه، مرگ، اخراج از کار، بیماری یا ضرر ما را وادار به تغییر خواهد کرد

تغییر جزئی از زندگی است. وقتی حس می‌کنیم نیاز به تغییر داریم، باید کنترل آن را خود به دست بگیریم. اگر دست روی دست بگذاریم، شرایط آن را به ما تحمیل خواهد کرد، و نتیجهٔ آن هم چیزی جز فشار روحی و بیماری نخواهد بود. آیا این حس را دارید که از کارتان دیگر راضی نیستید، اما به‌جای تغییر همچنان به آن ادامه می‌دهید؟ در چنین وضعیتی می‌توانید اخراج شوید و آنگاه تغییر بدون این‌که آمادگی آن را داشته باشید صورت گیرد. وقتی دست روی دست می‌گذارید و می‌گویید: «بعداً این کار خواهم کرد»، در عمل دارید می‌گویید که نمی‌خواهم کنترل تغییر را خودم در دست بگیرم. می‌گویید که بگذار خودش اتفاق بیافتد. آیا بهتر نیست در این لحظه خود دست به اقدام بزنید؟

آیا به همپیوندی زندگی فکر می‌کنید؟

امروز ۲۸ میلیون آمریکایی در محلات محصور، بسیار پاکیزه و حفاظت‌شده زندگی می‌کنند. بگذارید به انرژی زندگی نظری بیاندازیم. حداقل ۸۵ درصد از مردم از آنچه که من «انرژی حمایتی جمعی» می‌نامم برخوردارند. آنها در پست‌خانه کار می‌کنند، به جمع‌آوری زباله اشتغال دارند، و منشی هستند. آنها ذرت شما را درو می‌کنند، گاو شما را می‌دوشند، و موی شما را سلمانی می‌کنند. این افراد سیستم حمایتی جهان هستند. اگر آنها به این کار خود به‌طور مداوم ادامه ندهند، جامعه یک‌شبه به هرج و مرج و نابودی کشیده خواهد شد. منظورم از این گفته آن است که باید انرژی خود را به‌چیزی متعهد کنیم. ما باید یک چیز را که باید تغییر کند انتخاب کنیم و فکر و امکانات خود را روی آن متمرکز کنیم. من نمی‌گویم بکوشیم که «جهان را عوض کنیم». ما فکر می‌کنیم نمی‌توانیم به هیچ کسی کمک کنیم چون انسان‌های زیادی به کمک نیاز دارند، پس چرا زحمت بکشیم؟ قدری کلی‌تر فکر کنید. ما همه چیز را همین الآن می‌خواهیم و حاضر نیستیم چیزی را فدا کنیم. ما برنامه‌ریزی درازمدت نداریم. آنگاه تعجب می‌کنیم چرا چاق هستیم، یا چرا دچار حملهٔ قلبی و سکتهٔ مغزی می‌شویم. این چیزها اتفاق می‌افتد چون ما فقط به کوتاه‌مدت فکر می‌کنیم و به‌دنبال رضایت آنی هستیم. ما تغییرات لازم برای همپیوندی زندگی‌مان را به تأخیر می‌اندازیم و حاضر نیستیم راه‌حل‌های موقت و گام‌به‌گامی را که کار نمی‌کنند کنار بگذاریم. شما باید اول بپذیرید که قطعات این کل دارند تکه تکه از هم جدا می‌شوند و آنگاه بکوشید که دوباره آنها را به هم وصل کنید.

چه چیز روی اعتقادات شما تأثیر می‌گذارد؟

والدین ما همه چیز را فدای ما کردند. آنها برای تأمین آیندهٔ ما خیلی چیزها را قربانی کردند. این کار عظیمی است. یک چنین فداکاری عشق و تعهدی عظیم می‌طلبد. در مقابل، نسل ما هیچ قربانی نداده است. ما همه چیز را همین الآن می‌خواهیم، نه فردا. والدین ما اگرچه کنترلیروی جامعه نداشتند، حداقل نوعی کنترل بر زندگی خود داشتند. آنها در حد وسع خود زندگی کردند و می‌دانستند چگونه پس‌انداز کنند. آنها معنای زندگی را در مسایلی کوچک‌تر از مسایل ما جستجو می‌کردند. اما ما فقط به مسایل بزرگ می‌اندیشیدیم. ما زندگی خود را ایده‌الیستی شروع کردیم. می‌‌خواستیم همه را در ثروت‌ها سهیم کنیم و جهان را تغییر دهیم. اما وقتی خود ثروتمند شدیم همه چیز را فراموش کردیم. دیگر تمایلی به سهیم شدن ثروت خود با تنگدستان نداشتیم. با خود گفتیم که اگر ما توانستیم به ثروت برسیم، آنها هم می‌بایست خودشان بتوانند. ما دیدگاه‌های لیبرالی خود را فراموش کردیم و در خود غرق شدیم. در ابتدا حس تعهدی نسبت به آرمان‌های بزرگ‌تر داشتیم، اما روزی از خواب برخاستیم و دیدیم که چندان اعتقادی به آنها نداریم. برای خیلی‌ها ایدهٔ آزادی به نشئه بودن و افراط‌گری جنسی بدل شد و برای مدتی از همه چیز دور افتادند. ما عصبانی می‌شدیم، اما از عصبانیت خود در راه مثبت استفاده نمی‌کردیم. در اکثر موارد عصبانیت خود را متوجه والدین‌مان کردیم. ما بی‌فکر و بی‌حساسیت بودیم. فکر می‌کنید آنها چه احساسی داشتند وقتی می‌دیدند که برای بزرگ کردن ما دست هر کار درستی را که به آن اعتقاد داشته‌اند کرده‌اند و ما اکنون آنها را محکوم می‌کنیم؟ چه فرقی است میان متنفر بودن ما از دیگران و متنفر بودن دیگران از ما؟ هیچ! تنفر تنفر است. اما من می‌خواهم بخشی از روند التیام باشم. به‌همین دلیل به خانواده‌ام، آنچنان که بود، نگاه کردم: هم بهترین ممکن و هم بدترین ممکن. و متوجه شدم که دیدگاهشان نسبت به‌خودشان، و پراکندگی و همپیوندی آنان، همه و همه ناشی از چیزهایی است که از والدینشان آموخته‌اند. برخی از چیزهایی که اعتقاد داشتند منطقی بود و برخی دیگر غیرمنطقی. حتی برخی از آنها که در جنبش آلترناتیو زمان خود هم فعال بودند درک درستی از همپیوندی نداشتند. از یک سو غذای گیاهی می‌خوردند و از سوی دیگر از مواد مخدر استفاده می‌کردند. حتی در سیاست هم درگیر نبودند. بخش نسبتاً کوچکی از مردم آمریکا دست به اعتراض سیاسی می‌زنند. مثلاً در اوج جنگ ویتنام تنها حدود نیم میلیون برای اعتراض بیرون آمدند. حتی خیلی از آنها هم که در اعتراض شرکت داشتند خیلی زود به جامعه‌ای که از منزجر بودند برگشتند و جذب آن شدند. بنابراین خیلی‌ها از تجربیات خود نیاموختند و به آن چیزی که خود از آن می‌ترسیدند بدل شدند. آنها به والدین خود تبدیل شدند، البته همراه با برخوردی منفی.

عصبانیت شما از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

عصبانیت هنگامی شروع می‌شود که نفس واقعی هویت خود را از دست می‌دهد و برای بقای خود هویتی مجازی به خود می‌گیرد. اگر پدر شما می‌خواهد که به یک ورزشکار سرسخت کوچک بدل شوید و شما مشعل خواست پدرتان را در دست بگیرید، از درون دچار وحشت می‌شوید. شما این وحشت را حاشا می‌کنید اما در پشت سر این حاشا یک عصبانیت هست که با گذشت زمان آن را در خود نگه‌ می‌دارید. در چنین شرایطی شما بر اساس تصویری که دیگران از شما دارند زندگی می‌کنید و فراموش می‌کنید که خود که هستید. و این عصبانیت ایجاد می‌کند.

حاشا باید زمانی به پایان برسد

بالاخره زمانی می‌رسد که لازم است از خود شهامت نشان دهید و بتوانید برخیزید و بگویید: «من از تو خوشم نمی‌آید. تو آدم خوبی نیستی. تو یک قاتل هستی. تو یک ضد یهود هستی. تو یک نژادپرستی. تو  نمایندهٔ هرچیز کشنده و بد در زندگی هستی. این واقعیت که چمن‌های خانه‌ات را می‌زنی، مالیات می‌پردازی و به کلیسا می‌روی هیچ اهمیتی ندارد. هیتلر هم از سگ خود مراقبت می‌کرد. مهم این نیست. مهم این است که تو چه کسی هستی و چگونه عمل می‌کنی.» ما در زمان کشنده‌ای زندگی می‌کنیم که هر لحظه کشنده‌تر می‌شود. به‌همین دلیل باید رشد خود را تسریع کرد. شما باید بحران موجود در اطراف خود را درک کنید تا در آن غرق نشوید. به‌آسانی می‌شود فلج شد و روحیه خود را از دست داد. به همین دلیل است که من برای بسیاری از کسانی که شغل مستقل دارند خیلی احترام قائلم. آنها فقط نمی‌نشینند و از بد بودن اوضاع شکایت شکایت کنند. برعکس، می‌روند برای آن کاری می‌کنند. آنها به خود و توانایی‌های خود تکیه می‌کنند. من می‌توانم تمام روز را صرف سرزنش دیگران کنم چون کارم خوب پیش نمی‌رود، یا برعکس بکوشم چیزی را تغییر دهم تا کار و زندگیم درست پیش برود. اگر زندگی من خوب پیش می‌رود، علت آن این است که خودم کاری می‌کنم که خوب پیش برود. و اگر خوب پیش نمی‌رود، خودم باعث آن هستم. وقتی که خودم را مثل یک قهرمان تربیت نکرده‌ام، چگونه می‌توانم انتظار قهرمانی داشته باشم؟ وقتی برای کاری که می‌کنم احترام قائل باشم، آنگاه عمل من بر انتظاراتم منطبق می‌شود. وقتی کاری را در حد انتظار خود انجام می‌دهید، میان روح و آگاهی شما هماهنگی برقرار می‌شود و با تمام زندگی پیوند می‌خورید. برای من مهم نیست که مسلمان هستید یا نه، سیاه‌پوست هستید یا سفیدپوست، پیر یا جوان، فقیر یا غنی، تحصیل‌کرده یا تحصیل‌نکرده. کسانی که نگرش جهانی دارند، با همه چیز مرتبطند. همیشه و همه‌جا در تعادل هستند و کسی نمی‌تواند تعادل آنها را برهم بزند. آنها همیشه با ریتم زندگی هماهنگ هستند.جهانی‌اندیش کسی است که درگیر اختلافات و انتقادهای ساختگی نمی‌شود. به‌یاد داشته باشید، به‌محض این‌که دست به سرزنش دیگران بزنید، جایگاه خود را پایین آورده‌اید.

آیا برای ایجاد یک تغییر سالم و واقعی آمادگی دارید؟

از هرکس بپرسید که آیا می‌خواهد سلامت باشد، جوابش این خواهد بود: «البته که می‌خواهم. من نمی‌خواهم دچار بیماری قلبی، رماتیسم، بواسیر، افسردگی، یا سرطان شوم. من به چنین چیزهایی احتیاج ندارم.» این خیلی خوب است، اما تعیین زمان برای این‌که تغییرات لازم را برای حفظ سلامتی خود بدهند مسألهٔ دیگری است. اگر عمل نکنید، حرف شما اهمیت خود را از دست می‌دهد. این عمل شما است که به من می‌گوید کی هستید. تعادل موقعی ایجاد می‌شود که عمل شما با حرفتان یکی باشد. خیلی‌ها در حرف خواهان سلامتی هستند اما کارهای ناسالم می‌کنند. خوب، اگر کارهای ناسالم می‌کنید، سلامت هم نمی‌توانید باشید. باید از گول زدن خود دست برداریم. بیش از یک‌سوم مردم آمریکا دچار بیماری مزمن هستند، و این همهٔ واقعیت نیست چون این رقم بر این فرض استوار است که شما زمانی بیمار محسوب می‌شوید که یک بیماری شناخته شده در شما تشخیص داده شده باشد. اما ممکن است بیماری شما ۸۰ درصد پیش رفته باشد و هنوز علائم آن آشکار نشده باشد. ممکن است بیست سال طول بکشد تا آزمایش، سرطان سینه را نشان دهد، یعنی زمانی که شما در در آخرین مراحل بحران هستید نه در ابتدای آن. علاوه بر این، باید ۵۰ درصد دیگر هم هستند که در مراحل اول بیماری قرار دارند، و این ما را به ۹۰ درصد مردم آمریکا می‌رساند. منظور من خردسالان است. ۱۰۰ کودک ده ساله را به‌طور دلبخواه انتخاب کنید. خواهید دید که ۵۰ درصد آنها دچار بیماری‌های سالمندان هستند و علائم اولیهٔ بیماری‌های عروقی، رماتیسم، از بین رفتن حس بویایی و شنوایی چشایی را از خود نشان می‌دهند. بسیاری از کودکان ما امروز در هر وعده غذاهای آشغال می‌خورند. بسیاری از آنها یا کاملاً کم تحرک هستند، یا هیجان بیش از اندازه دارند، یا در محیط‌های آلوده زندگی می‌کنند. به‌همین دلیل است که سلامتی آنها در مقایسه با ما که در زمان‌های گذشته بزرگ شده‌ایم در وضعیت بدتری قرار دارد. با وجود این، تنها درصد کوچکی از مردم آمریکا آمادگی تغییرات لازم را دارند. آیا شما از این گروه هستید؟ اگر چنین است، خوب می‌دانید که باید روی سلامتی به همان اندازهٔ بیماری کار کرد. هردوی این روندها به انتخاب‌های ما مربوط می‌شوند.

عمل کنید. منتظر نشوید

شما می‌توانید فقط گوش کنید و از کسانی باشید که باری از اطلاعات را حمل می‌کنند اما کاری نمی‌کنند. یا برعکس، می‌توانید از کسانی باشید که برای خواست‌هایشان کاری می‌کنند. عادت‌های رفتاری گذشته را کنار گذاشتن شهامت می‌خواهد. فکر کردن در مورد مسایل منحرف‌کننده را کنار بگذارید. عمل لازم است، نه فکر. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که فکرزده است. همهٔ ما منتظر هستیم که کسی یک راه حل کامل پیش روی ما بگذارد، بدون آن‌که خودمان به‌دنبال راه حل مناسب بگردیم و به آن عمل کنیم. عمل کردن روی ایده‌هایی که ممکن است در نهایت کار نکنند بهتر از نشستن و انتظار راه‌حل ایده‌آل را داشتن است. در تمامی جهان هیچ چیز کامل وجود ندارد. همه‌چیز ناکامل است. مثلاً ممکن است دلتان بخواهد که جزو گروهی که در یک روستا به گل‌چینی مشغول است باشید. اما ممکن است آنها با این کار به بیماری «لایم» مبتلا شوند. ما عمداً تفاوت میان آنچه که می‌خواهیم و آنچه که واقعاً وجود دارد را نادیده می‌گیریم.

آیا آمادهٔ یادگیری هستید؟

چه زمانی باید یاد گرفت؟ همین حالا. اما اغلب مردم کی یاد می‌گیرند؟ بعداً. در فاصلهٔ میان جایی که هستید و یادگیری چه قرار دارد؟ همان وضعیت همیشگی. شما با چیزی که می‌دانید آشنایی دارید، اما نمی‌دانید در مورد چیزهای تازه چه احساسی خواهید داشت. مردم تمام زندگی خود را صرف حفظ خود در برابر احساس عدم‌اطمینان می‌کنند. ما می‌کوشیم خود را در برابر مطمئن نبودن بیمه کنیم. به‌همین دلیل است که تنها افراد معینی را به زندگی خود می‌پذیریم و محله‌های معینی را برای زندگی انتخاب می‌کنیم. نمی‌خواهیم مردم چیزهایی بگویند که ما را ناراحت می‌کند. ما هرکسی را که از نظر فکری، احساسی، روحی، جنسی، تغذیه‌ای و محیط زیستی ما را به‌چالش بکشد از خود دور می‌کنیم؛ نام‌های تحقیرآمیز روی آنها می‌گذاریم و بدین ترتیب آنها را از دور گفتگو خارج می‌کنیم. خود من قبلاً چنین کاری می‌کردم. من تنها کسی بودم که در شهر محل زندگیم علیه سیاستمداران فاسد شهر دست به اعتراض زدم. یک روز در اطراف دبیرستان شهر با پلاکارد کوچکی که سیاستمداران را متهم به فساد می‌کرد دست به راهپیمایی زدم. پس از آن، این سوژه‌ای شد که همهٔ مردم برای یک‌سال در مورد آن صحبت می‌کردند. گاه با خود فکر می‌کنم آیا بعدها بعضی از مردم شهر پیش خود به این نتیجه رسیده‌اند که «بله، من هم می‌بایست همین کار را می‌کردم»؟ به احتمال قوی، آنها تمام زندگی خود صرف پنهان شدن در پشت دیوار دیدگاه تسلیم‌طلبانه خواهند کرد و در عین مشاهدهٔ فساد و آگاهی از وجود آن، مسؤولیت خود را حاشا می‌کنند. زمانی که یادگیری را آغاز کنید، با همه‌چیز و همه‌کس ارتباط پیدا می‌کنید. ناگهان دریچهٔ تازه‌ای به روی شما باز می‌شود و با انسان‌هایی که هیچ‌گاه نمی‌شناختید آشنا می‌شوید. در جامعهٔ ما اهمیت ندادن به دیگران و فقط خود را دیدن کاری آسان است. ما را به این عادت داده‌اند. ما بسیار اخلاق‌گرا هستیم، و من با این مطلقاً مخالفم. من هنوز آدم اخلاق‌گرایی را ندیده‌ام که انسان‌گرا باشد. افراد اخلاق‌گرا آدم‌هایی حق‌بجانب، بدطینت، قضاوت‌گر هستند و همیشه معیارهایی را به‌پیش می‌کشند که حتی مسیح، بودا و محمد هم نمی‌تواند به آنها عمل کند. بعد شما را محکوم می‌کنند که به‌آنها عمل نمی‌کنید! آنچه که کم داریم ارزش‌های انسانی، همدردی، حساسیت و شادی است. ایا هیچ‌گاه انسان اخلاق‌گرایی را دیده‌اید که بتواند بخندد؟

آیا ارزش تسلیم را درک می‌کنید؟

ما باید از کهنه دست بکشیم تا به نو اجازهٔ حضور بدهیم. اما بسیاری افراد بی‌انعطاف‌تر از آن هستند که این را درک کنند. به‌ویژه افراد خودخواه دوست ندارند تسلیم شوند. آنها داشتن کنترل را معیاری برای ارزیابی زندگی خود، ارزش‌های خود، اهمیت خود، مقام خود، و قدرت خود می‌دانند. ببینید چند نفر از مقام‌های قدرتمند در جهان شرکت‌ها و دولت از پذیرفتن مسؤولیت خود در صدمه به انسان‌ها حودداری می‌کنند. شما هیچ رئیس شرکتی را نمی‌بینید که بایستد و بگوید: «بله، ما اشتباه کردیم.» اما چنین کاری امکان رشد را از شما می‌گیرد. خودداری از تسلیم به‌معنای درجا زدن است، تکه تکه باقی ماندن است. وقتی تکه تکه باشید، منسجم نیستید. وقتی منسجم نیستید، در درون خود هماهنگی ندارید. و وقتی هماهنگی ندارید، در تضاد و نارضایتی دائمی قرار دارید. ما باید اعتقادات و شیوه‌های رفتاری قدیمی را رها کنیم. ما باید بتوانیم به‌خود بگوییم: «این، آن طوری است که در گذشته می‌اندیشیدم، عمل می‌کردم و بودم. و اکنون همهٔ این‌ها را کنار می‌گذارم.» در واقع، این مشابه داستان قهرمانی است که راهی را می‌رود، بر ترس خود غلبه می‌کند، در این راه می‌میرد، باز می‌گردد، و با یک آگاهی تازه‌، آگاهی از زندگی، دوباره متولد می‌شود. این همان روند تسلیم است، و در تسلیم است که بزرگ‌تر می‌شویم.
_______

منبع:
دکتر گری نال

Leave a Reply