مجله الکترونیکی زیبا

به جای مقدمه

می دانم که می خواهم چیزی را بگویم، بنویسم، بپرسم یا فریاد بزن و اینکه آنرا به که بگویم؟ یا برایشان بنویسم، سوال کنم و یا از گودی سینه و یا عبور از فضای پر ارتعاش حنجره در بلندای جهان فریاد بزنم را هم می دانم و اینکه چرا؟ چرا حالا؟ هم برایم مشخص است اما آنچه را نمی دانم این است که آیا فایده ای دارد یا نه؟ آیا باید گفت و نوشت و پرسید و فریاد زد یا نه؟ کاش می دانستم. اما آنچه با اطمینان می توانم بگویم که نه اتلاف وقت است و نه تکراری و گرنه زبانم را غلاف می کردم، انگشتانم را به نوازش گلها مشغول می داشتم و نت های افکارم را به موسیقی نویسان جهان اهدا می کردم و مداد و کاغذم را به میلیونها کودک این کره فرطوت و بی احساس که نه امکان خواندن دارند نه نوشتن اهدا می کردم و از ورق های تخیلاتم هواپیماهای قاره پیمای کاغذی می ساختم و آن را پر از اطلاعات سالم و سازنده می کردم و بهمراه آن مقداری هم لبخند و امید و بسته های کوچک ویتامین و تغذیه سالم می گذاشتم با سرعتی فراتر از نور به همه اکناف فراموش شده جهان می فرستادم تا هیچ رادار و ماهواره ای و هیچ دستگاه اطلاعاتی و هیچ خبیسی از قشر ناراحت های جامعه نتواند آن را یافته یا متوقفش نماید. و اما موضوعی یا چیزی که می خواهم به گونه ای بیانش کنم یا با شما شریک شوم . این است که مگر نه همین دیروز بود که متولد شدیم و یا یک چشم خندان و یک چشم گریان پا به عرصه وجود گذاشتیم. و برای اولین بار آزادی و شانس انتحاب خود را با انتخاب پستان چپ و یا راست مادر آزمودیم و هرگاه گرسنه شدیم آزادانه گریستیم و هر گاه سر پستان و شیشه را رها و بازی کنان بخواب رفتیم و مگر نه این بود که خود آزادانه نشستن، ایستادن، راه رفتن و زمین خوردن را تجربه کردیم، زبان به سخن گشودیم و با هر که خواستیم نجوا کردیم، برایمان مادر، پدر، پرنده، ماهی و حیوانات کم و بیش هم یکسان بودند و به هم اشان خندیدیم.

مگر نه همین دیروز بود که آزادانه عاشق شدیم و برای یک نگاه معشوق ساعت ها و روزها در هر گوشه ای چشم به انتظار ایستادیم، به مدرسه رفتم و نحوه زندگی کردن را آموختیم و آموخته ها را توشه راه تنازع بقا خود ساختیم، مادر, پدر شدیم، قیافه و خصوصیات خود را در آنها یافتیم و از شدت شادی گریستیم.

مگر نه اینکه یکباره به آیینه نگریستم و ناباورانه اولین موی سپید را در جنگل سیاهی یا زردی موهایمان یافتیم و از تعجب نگریستن را قورت دادیم و گذشت زمان را در طی سیر عمر نظاره گر شدیم و گریستیم.

مگر نه اینکه موفقیت هایمان را مغرورانه جشن گرفتیم مدارک دکترا و قدردانی ها را قاب های  گرانقیمت گرفتیم و بر دیوارهای خانه هایمان آویختیم و گهگاه آنقدر در مقام، پول، قدرت، ضیاقت، حسادت، رفاقت و رقابت، ریاست و سیاست غرق شدیم که دیگر حتی خود را هم نشناختیم و آنقدر در شهوت شهرت و خود خواهی ها وسو استفاده از آزادی. جاهلانه دست و پا و لگد زدیم و رجز خواندیم بدون آنکه یک لحظه فکر کنیم تا اینکه به یک ضد انسان تبدیل شدیم.

مگر نه اینکه فرزندانمان را بزرگ کردیم، راه و روش زندگی کردن آموختیم و به خانه بخت فرستادیم یا اینکه مجرد بودن و ماندن را به هر دلیل برگزیدیم و با آزادی کاذب در غل و زنجیرهای احساسی، زندانی لحظات به اوج رسیدن را در جنس مخالف و پیشرفت های علمی بارها تجربه کردیم و هر بار بیش از پیش از خود تنها گریختیم و در دامان موقتی کسان و یا در زروزق مدارک خود را بظاهر محافظت کردیم.

مگر نه اینکه پیر شدیم و حالا بجای قیافه ای جوان، خود را شبیه مادر و پدر یافتیم ولی البته به کمک جراحان پلاستیک تاریخ بازپرداخت را کمی به تاخیر انداختیم.

مگر نه اینکه یک روز صبح بلند شدیم یک دفعه ای دل غافل، نامه ای محترمانه از عزراییل دریافت کردیم که زمان رفتن ما را با پست سفارشی و با قبض رسید به ما اطلاع می داد.

مگر نه اینکه یک روز یک هم خانه باز شلوغ شد و همه آمدند و مرگ ما را به بازماندگان تسلیت گفتند و بنده و جنابعالی سرد و بی حرکت در گوشه ای تنها مهمان خاک سرد شدیم  تا به آینده ابدی خود خو بگیریم.

شاید بگویید اینکه تمامش تأثر کننده، یاس آور و دردناک بود ولی باید گفت که در آنچه بیان شد منهای تلاش و شادی ها و غم ها، درد ها و درمان ها چند واقعیت تلخ هم نهفته بود. البته آنچه عرضه شد یک نمونه زندگی بسیار خوب و موفق بود ولی ما از بیان هزاران نمونه بس دردناکتر خودداری می کنیم و به اصل مطلب باز می گردیم و از خود باز سؤال می کنیم که آیا باید آنچه را که باید مطرح نمود یا نه؟ ولی به هرحال مطرح می کنیم و آن اینکه چرا با دانستن و مشاهده تمام این واقعیت ها بسیاری از ما در دنیای شاد انکار زندگی می کنیم یا با چادر سیاه ندانم کاری بر سردر چاله چوله های زندگی خود را به کوچه علی چپ می زنیم و با وجود اینکه خوب می دانیم که ما بخاطر نعمت های ارزانی شده توسط پروردگار مدیون او و دیگر آفریده شدگان مجروح و محروم او هم هستیم، اما عامدانه بی توجهی و سرسری گرفتن را در رفتار، گفتار، کردار خود حک کرده و به چیزهای غیرواقعی دلمان را خوش می کنیم. و شاید مشکل اصلی نه در ما بلکه در محیطی که ما در آن رشد کرده و معیارهایمان را انتخاب می کنیم نهفته است. ما آنقدر گرفتار شده ایم که مشاهده مرگ و زجر دیگران هم مثل احساس کاغذی شده‌مان که نه بویی دارد، نه حرکتی و نه احساسی، نادیده می گیریم. می بینی در ذهن کاشته شده مصنوعی ما همه چیز اعداد شده اند، اعدادی بی احساس. ولی اما چرا ما اینجوری شده ایم؟ و چرا باید بگذاریم که معیارهای دست بافته معدودی خودپرست و مادی زاده بجای “وجدانی آگاه” در باغچه مخیله ما جاسازی شوند؟

این را شاید هیچ کس بدرستی نداند زیرا که دلایل به انبوهی جنگل هستند و هرکس هر دلیلی را آنطور که خود می بییند تجزیه و تحلیل و تعبیر و تفسیر می کند. مشکل از تک تک ما بعنوان یک فرد تنها نیست زیرا ما اکثراً وقتی به مرحله تصمیم گیری می رسیم از قبل پر از آموخته ها و تجربیات گرانبهایی هستیم و این کمکی است به ما در تصمیم گیری هایمان ما گهگاه آگاهانه و گهگاه ناآگاهانه برای زندگی بهتر و یا تنازع بقا، اما قوه ثقل نیاز بطور فزاینده ای ما را از پرواز به راه رفتن، از ایستادن به نشستن و از نشستن به خوابیدن و از خوابیدن به چهار دست و پا راه رفتن می کشاند و ما را از دنیای حیات به دنیای نبات و یا کمتر از این می کشاند و یا به عبارتی جامعه امروز بشری با تمام پیشرفت های تکنولوژی، علمی و انسانیش هنوز در مهمترین وظیفه اش که آدم ماندن و آدم سازی است سخت کمیتش لنگ است و با وجودی که کارخانه دو پا سازی ما بیست و چهار ساعته در سراسر جهان سخت مشغول است اما متأسفانه محصولاتش اکثراً ناکامل و ناقص از آب در می آیند. و از این بدتر اینکه بسیاری از ما دوپاهای بی گناه و ناآگاه حالا به هر اسم و رسم و دلیلی چیزی بیش از جوجه های ماشینی برای دندان گرازهای وحشی و خودخواه، گردانندگان این باغ وحش بزرگ و دارندگان طمع و ولع آنها بیش نیستیم و آن عده هم که صرفاً بدلیل قانون احتمالات هنوز در چنگال آنها گرفتار نشده اند و به اصطلاح زنده و یا زندگی می کنند تبدیل شده اند به موجوداتی با چشم های بسته، گوش هایی پر از نغمه های خواستن، با سکوت بر لب و نغمه اجبار بر کمر وجدانشان، خود را به صندلی های این ماشین غول آسای ضد تمدن بسته اند تا نکند انگشت نما شوند و یا در میان رسوا شده های تاریخ رسواتر گردند.

من با آرامش و صداقت کامل می گویم که آنچه ما در این کره خاکی و قدیم که داریم کمبود موجودات دو پای تحصیل کرده و دانشگاه دیده نیست. آنچه ما کم داریم، بسیار هم کم داریم، آدم است ما آدم که داریم، انسان کم داریم. آنهایی که هر لحظه بجای سقوط به خاک خواستن های مجازی و کاذب، نه «حداقل یا اکثرهای لازم برای تنازع بقا»، هر لحظه در حال صعود به دنیای نور و انرژی مثبت انسانی، مساوات، گذشت، برابری و همسانی نسبی هستند.

شاید باید تلاش کنیم و یا اگر نمی دانیم بپرسیم که چطور و چگونه می توانیم انسان های بهتری بشویم، در غیر این صورت با اطمینان به شما می گویم که هیچ کدام از ما عاقبت بخیر نخواهیم شد.

باید آدم شد. آدم ماند و آدم ساخت تا خصایص انسانی بجای مقیم ماندن در این قاره بتواند شادمانه در سلولها آدمیت بدمند و جهانی شاد و ابدی سازند و روح ما هم هر شب و روز عاشقانه بر این گسترده به پرواز درآید. شاید سوال کنید چگونه؟ و یکی از جواب ها این است که هرکدام از ما باید حقوق انسانی فردی و بشری را دانسته و در راه ماندگاری آن بکوشیم و رعایت آن را برای خود و دیگران امری ضروری و حیاتی بدانیم و برای اینکار باید هر روز و هر شب در کلاس درس زندگی شرکت کرده، در راه بیداری وجدان های خواب آلوده پیکاری آموزشی بنماییم، آموزش ببینیم و آموزگار خوبی باشیم.

Comments are closed.

Uses wordpress plugins developed by www.wpdevelop.com